تبليغاتX
تنها عشق کافی نیست
 

نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم بگو بامن دوباره راز هستی راکه من بی تو به یک دنیا

شقایق دل نمی بندم

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در دوشنبه 31 مرداد1390 و ساعت 14:25 |
دور نرو

بيا كنار دلم

من غير از اين ها كه مي نويسم

نوازش هم بلدم... "
+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در شنبه 18 تیر1390 و ساعت 18:28 |
روزا مثل کابوس میان و یکی یکی می گذرند همه چی رنگ و بوی دیگه به خودش گرفته .... هنوزم تو یه شوک

خیلی وحشتناکم بدجوری دلم واست تنگ شده ... دست و دلمم به کار نمی ره . این روزا تمومی نخواهد داشت.

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در جمعه 10 تیر1390 و ساعت 22:19 |
هنوزم با تمام وجودم دووست دارم........!


+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در جمعه 3 تیر1390 و ساعت 19:32 |
از اینجا دنج تر دیگه پیدا نکردم........

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در چهارشنبه 1 تیر1390 و ساعت 23:34 |
این وبلاگو خیلی خیلی دوستش دارم آخه آخه یه هدیه مثل تمام هدیه های ارزشمندی که از تو به یادگار دارم و 

هیچ وقتم از خودم دورشون نمی کنم...

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در شنبه 17 اردیبهشت1390 و ساعت 12:54 |

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. '
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه '
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.   

 

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده !!!

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در جمعه 10 اردیبهشت1389 و ساعت 17:14 |
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. 

گروه اینترنتی منصور قیامت

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد. 

 


پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،

 

 

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."  

 

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در سه شنبه 31 فروردین1389 و ساعت 16:40 |
با خاطره هایت چه کنم ......
+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در جمعه 27 فروردین1389 و ساعت 16:24 |
هی روزگار هنوز هیچی نشده از دلتنگیش دارم می میرم.......

خدایا خودت کمکم کن من که جز تو کسی رو ندارم ....

 

+ نوشته شده توسط داداشی ،مامان در سه شنبه 24 فروردین1389 و ساعت 20:44 |